تبلیغات
پورتال علمی و آموزشی royaflash - ماجرای سفر من با خدا با دوچرخه

آدرس آی پی:
سیستم عامل:
نسخه: بیت
اندازه تصویر:

پورتال علمی و آموزشی royaflash - ماجرای سفر من با خدا با دوچرخه

ستیز من تنها با تاریکی است شمشیر نمیکشم چراغ می افروزم
صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نقشه سایت

نویسندگان

تقویم


دسته بندی

لینک های سایت
موضوعات
اسلاید های آموزشی و[3]
کتاب و کتاب خوانی و[8]
شما چه فکرمیکنید ؟ (جدید) قسمتی برای شما و[1]
علمی و[105]
حقیقت و[57]
کامپیوتر و[64]
شبکه و امنیت شبکه و[12]
تالار بحث و گفتگو ( کامپیوتر ) و[2]
هک و[2]
linux و[26]
عرفان و فلسفه و[227]
عقیده ها و نظرات و[51]
آرایشی و زیبایی و[14]
روانشناسی و[61]
آیا میدانید و[34]
سلامتی و[25]
ادبی و[16]
اجتماعی و[16]
ورزشی و[4]
عمومی و[40]
تاریخ و[26]
دین و[17]
سرگرمی و[1]
اهرام مصر و[4]
بیوگرافی افراد و[22]
دنیای جاوا و[8]
کاریکاتور و[1]
هیپنوتیزم و ماورا الطبیه و[1]
دانلود نرم افزار و[5]
عجایب جهان ، یوفوها و موجودات فرا زمینی و[10]
اصطلاحات و[8]
توصیه ها و[5]
عجیب تر از علم (درمورد پدیده هایی که علم کنونی جوابی نتوانستهاند پیدا کنند) و[21]
سخنان حکیمانه و[4]
تالار بحث و گفتگو (*طوفان مغزی * بارش مغزی*)(عمومی) و[1]
عکس و[19]
آشپزی (گیاهخواری ) و[6]
آشپزی (سوپ ها) و[8]
آشپزی (سالاد) و[9]
آشپزی (دسر ها) و[7]
آشپزی (شیرینی) و[1]
sami yosof و[9]

نظر سنجی

آیا شما از اینکه در ایران زندگی میکنید راضی هستید ؟





لینک های روزانه

قالب وبلاگ
تاپ اسکین >> قالب وبلاگ و ابزار وبمستر

ارسال لینک

بخش ویژه

بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
بازدید کل:
کل مطالب:
[Translate to English]
RSS     ATOM
موضوع: عرفان و فلسفه  | نویسنده: yashar | تاریخ: پنجشنبه 1 مرداد 1388


زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.

اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.
 
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.
 
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!

اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد.

آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، چون همیشه كوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم.

 

یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مى‌زدم.


 حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.

 

او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته می‌توانست با حداكثر سرعت براند،

او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.
 

گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم.
 

بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.

 

او مرا به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى‌دادند كه به آنها نیاز داشتم.

هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.

و ما باز رفتیم و رفتیم..

 

حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!»

و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى‌كنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود.

او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.


او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند..

 

من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم..

 

این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد.

 

هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،

 

«ركاب بزن....»


آخرین مطالب ارسالی