تبلیغات
پورتال علمی و آموزشی royaflash - جایی که عزائیل دلش سوخت

آدرس آی پی:
سیستم عامل:
نسخه: بیت
اندازه تصویر:

پورتال علمی و آموزشی royaflash - جایی که عزائیل دلش سوخت

ستیز من تنها با تاریکی است شمشیر نمیکشم چراغ می افروزم
صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نقشه سایت

نویسندگان

تقویم


دسته بندی

لینک های سایت
موضوعات
اسلاید های آموزشی و[3]
کتاب و کتاب خوانی و[8]
شما چه فکرمیکنید ؟ (جدید) قسمتی برای شما و[1]
علمی و[105]
حقیقت و[57]
کامپیوتر و[64]
شبکه و امنیت شبکه و[12]
تالار بحث و گفتگو ( کامپیوتر ) و[2]
هک و[2]
linux و[26]
عرفان و فلسفه و[227]
عقیده ها و نظرات و[51]
آرایشی و زیبایی و[14]
روانشناسی و[61]
آیا میدانید و[34]
سلامتی و[25]
ادبی و[16]
اجتماعی و[16]
ورزشی و[4]
عمومی و[40]
تاریخ و[26]
دین و[17]
سرگرمی و[1]
اهرام مصر و[4]
بیوگرافی افراد و[22]
دنیای جاوا و[8]
کاریکاتور و[1]
هیپنوتیزم و ماورا الطبیه و[1]
دانلود نرم افزار و[5]
عجایب جهان ، یوفوها و موجودات فرا زمینی و[10]
اصطلاحات و[8]
توصیه ها و[5]
عجیب تر از علم (درمورد پدیده هایی که علم کنونی جوابی نتوانستهاند پیدا کنند) و[21]
سخنان حکیمانه و[4]
تالار بحث و گفتگو (*طوفان مغزی * بارش مغزی*)(عمومی) و[1]
عکس و[19]
آشپزی (گیاهخواری ) و[6]
آشپزی (سوپ ها) و[8]
آشپزی (سالاد) و[9]
آشپزی (دسر ها) و[7]
آشپزی (شیرینی) و[1]
sami yosof و[9]

نظر سنجی

آیا شما از اینکه در ایران زندگی میکنید راضی هستید ؟





لینک های روزانه

قالب وبلاگ
تاپ اسکین >> قالب وبلاگ و ابزار وبمستر

ارسال لینک

بخش ویژه

بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
بازدید کل:
کل مطالب:
[Translate to English]
RSS     ATOM
موضوع: عرفان و فلسفه  | نویسنده: yashar | تاریخ: چهارشنبه 14 مرداد 1388

جایی که عزائیل دلش سوخت

 

روزی رسول خدا صل الله علیه و آله نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟

عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:

1- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.

2- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم




آخرین مطالب ارسالی